یکی بود یکی نبود یک آزاده مردی بود بنام خیرالله که از دار دنیا ۲ پسر بیشتر نداشت که یکیش را که لباس خوشرنگ سپاه را به تن میکرد بعنوان ادای تکلیف تقدیم انقلاب و رهبرش نمود و خودش هم از باب احساس تکلیف در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضور یافت و سعی کرد به وصیت پسرشهیدش که از او خواسته بود بخاطر شهادتش هیچ چیز از انقلاب طلب نکند بسختی زندگی کرد ولی حاضر نشد مانند عده معدودی که ترکشی از بیخ گوششان رد شده بود از انقلاب طلبکار باشند زندگی کند .
او راننده اداره راه و ترابری قزوین بود و زمانیکه به کارمندان نمونه در ادارات پیکان (خود روی ملی سابق ) به قیمت تعاونی پولش را میگرفتند و هدیه میدادند یک سهمیه هم به اداره راه اختصاص دادند و چون مشهدی خیرالله هم راننده بود وهم از نظر اخلاق و رفتار نمونه بود و هم پدر شهید همه کارکنان به نتیجه رسیدند بدون قرعه کشی ماشین را به وی بدهند به وصیت فرزندش عمل کرد و قبول نکرد و کار به قرعه کشی رسید پس از چند بار به هم زدن کاغذهای قرعه کشی نام وی از صندوق درآمد همه خوشحال شدند جز او و گفت همه اسمهای صندوق را به نام من نوشته اید و افرادیکه قرعه کشی میکردند مجبور شدند یکی یکی کاغذها را باز کنند تا او مطمئن شود که اینچنین نبوده است .
واینک حاج خیرالله جلیلی فر ۲ روز است که به فرزند شهیدش جلال ملحق شده است . صبح امروز (شنبه) که برای صباح مزارش در مسجد آمنه خاتون رفتم مشاهده کردم نه تنها هیچ مسئولی در مراسم شرکت ننموده بود بلکه اثری هم از همرزمان فرزندش وخودش و همکارانش در اداره راه ونه از بنیاد شهید که معمولا با پلاکارد تسلیت و تاج گل حاضر میشوند خبری نبود و فقط حدود ۲۰ نفر و بصورت غریبانه از فامیل و برخی دوستانش شرکت داشتند البته دعا کردم که چون دیروز جمعه بود و اطلاع نداشتند نیامدند .
انشاالله که اینچنین باشد ودر مراسمات بعدی جبران نمایند .
تبصره : به درخواست دوست نادیده ام (جناب آقای سید مهدی موسوی طباطبائی )که کار قصه گوئی را فقط مختص خاله شادونه و عموپورنگ دانسته اند عنوان مطلب را به قصه پر غصه تغییر دادم ولی محض اطلاع ایشان کار قصه گوئی از قدیم مختص پدربزرگها و مادر بزرگها بوده و بنده هم بخاطر اینکه پدربزرگ ۴ دسته گل نازنین هستم قصه گوئی کردم البته اینبار برای بزرگترها ملتفتید عزیز ؟؟؟
تا ۱۸ سال پیش هر هفته عصرهای روز ۵ شنبه منتظر میماندم با موتور گازیش سراغم بیایم برای مجالس فاتحه و زیارت اهل قبور برویم . همسرم به او میگفت : داداشی چقدر فاتحه میروی ؟ او پاسخ میداد :تا نرویم که نمی آیند و براستی مجالس متعددش پس ازفوت از جمعیت پر و خالی میشد برخیها که میشناختیمشان و بسیاری که فقط بخاطر محبتهای او می آمدند و اصلا نمیشناختیمشان وبراستی که پنجاه بدر سال ۷۳ برای من که او یار و یاورم بود از دست داده بودم ضربه مهلکی بود .
بعد ازمراسم هفتمش برای تحویل دادن کلید ومدارک اداره که رفته بودم از کشوی میزش کلی قطعات بلوری روسی بود سئوال کردم اینها چیست ؟همکارش گفت : گاهی پیش می آمد برخی رانندگان آسیای میانه برای گرفتن مجوز به قسمت ترابری اواخر ساعت کاری مراجعه میکردند وچون بانک بسته بود مجبور بودند یک شب را در قزوین بمانند و کلی بدو بیراه به مسئولین میگفتند ایشان با رئیس اداره صحبت کرده بودند اگر امکان دارد اینها یک شب با بارشان معطل نشوند تا مجبور شوند به نظام توهین کنند به وی اجازه داده شود پول را نقدی گرفته تا آنها کارشان راه بیفتد و مرحوم صالحی فردای آن روز به حساب واریز و ضمیمه مدارک میکردند و وقتی رانندگان متوجه این امر میشدند بیشتر بلورجات به وی هدیه میکردند و ایشان یکبار هم این هدایا را به منزل نبرد و میگفت : اینها مشکوک است .

یاد و خاطره برادر بسیجی مخلص و اسوه اخلاق و ادب زنده یاد روح الله صالحی را گرامی میدارم و از همگان میخواهم فاتحه ای نثار همه کسانیکه سر به تیره تراب نهاده اند صلوات و فاتحه ای تقدیم نمایند .
۱- دمیدن روح معنویت در کالبد ورزش استان که این امر در برخی از رشته ها وجود داشته لیکن در بسیاری از رشته ها فاقد آن بوده و متاسفانه سال به سال کم رنگتر هم شده است .
۲- اجرای مدیریت واحد استانی در امور ورزش و جوانان که با مشارکت سایر ارگانها٬ نهادها ٬سازمانها٬ ادارات کل و شرکتها و با در اختیار نهادن برخی از امکانات خود و هماهنگی در اجرای برخی از اهدافشان با استفاده از بکارگیری نیروهای متخصص رشته های ورزشی ودر اختیار قراردادن مدیران و اساتید وکارشناس بویژه دستگاههای فرهنگی و دانشگاهی در امور جوانان و همکاری دوجانبه با توجه به ماموریت جدید دستگاه ورزش و ادغام آن در امورجوانان .
۳- ایجاد اعتماد و اطمینان در گروههای مرجع (روحانیت٬ نخبگان ٬ مدیران ٬اساتید٬معلمین٬اولیا و مربیان و بویژه اقشار مذهبی جامعه و.....)و تغییر نگرش این اقشار نسبت به مقوله ورزش که با توجه به شناختی که ازسوی مسئولین نسبت به آقای حق شناس و بالعکس وجود دارد این مهم امکان پذیر می باشد.
۴- برخورد قاطع و انقلابی با پدیده شوم دوپینگ که متاسفانه در غالب بسیاری از مکملها به جوانان و نوجوانان ما خورانده می شود و نظارت دقیق بر چگونگی فعالیت باشگاههای خصوصی اعم از بانوان و آقایان وهمچنین سمنها (سازمانهای مردم نهاد )با همکاری ارگانها ونهادهای ذیربط و از مسئله دوپینگ نا میمون تر استفاده از ورزشکاران صغرسنی که متاسفانه گاهی با مساعدت مربیان و مسئولین هیاتهای ورزشی صورت می پذیرد .
۵-اهمیت دادن به گسترش ورزش همگانی در جامعه البته نه با سالی یک یا دو بار درسال آنهم با قراردادن واهدای جوایز بلکه هر فرد در جامعه بخاطر اینکه اطمینان حاصل نماید که امر به ورزش امر به معروف است و در کنار ورزش همگانی اولویت دادن به رشته هائی که باصطلاح در استان ما بومی محسوب میگردند ( والـیبـال ٬دوچرخه سواری٬ تنیس روی میز ٬ورزشهای رزمی ٬ کشتی٬دوومیدانی ٬ ژیمناستیک ٬تیراندازی٬شنا ٬فوتبال و... )
۶- پرهیز از تمرکز فعالیتها و برگزاری مسابقات در مرکز استان و گسترش امکانات ورزشی در سایر شهرها و استفاده از نیروهای مستعد و ورزشکاران استان و اهمیت به امور جوانان نیز به تبع امر ورزشی .
۷- استفاده از تجارب پیشکسوتان ٬مربیان ٬داوران٬ سرپرستان ٬روسا ٬ دبیران وسرپرستان سابق هیاتها در غالب اطاقهای فکر و سپردن برخی از مسئولیتهای اجرائی هیئتهای ورزشی و امور جوانان به نیروهای با انگیزه و جوان تر که توان و تمایل بیشتری به خدمت دارند .
۸- اهمیت به ورزش قهرمانی و گسترش باشگاههای فرهنگی و ورزشی به معنای واقعی کلمه و استفاده از بندها و تبصره های قانونی جهت تامین مالی فعالیتهای ورزشی و امر جوانان .
و در پایان مجددا برای آقای محسن حق شناس آرزوی موفیقت و سربلندی روافزون را از خداوند منان خواستارم.
برخی از سازمانها و ادارات کل به مقتضای شرح وظائفشان با اقشار کمی از مردم سروکار دارند لیکن اداره کل جوانان و ورزش بویژه پس از ادغام دو ماموریت مهم دارد یکی ورزش و دیگری امور جوانان که خوشبختانه مدیر کل جدید با هر دو مقوله بصورت مستقیم ارتباط داشته اند و از خصوصیات بارز حق شناس میتوان به موارد ذیل اشاره کرد:
ا - تعهدو تخصص که هردوی اینها از ضروریات یک مدیرموفق است.
۲- یک فرهنگی با سابقه اجرائی در امر ورزش و مدیریت میباشد.
۳ - تقریبا به کلیه نیروهای ورزشی وجوانان آشنائی دیرینه دارد و در گزینشها میتواند تاثیر گذار باشد .
۴ - بومی است ودر رابطه با مسئولیتش با کلیه هیئتها ارتباط مستقیم و مستمر داشته است .
۵ - هم با چهره های کارشناس در امور جوانان در قشر تاثیر گذار روحانی و حوزوی وهم فرهنگی وهم دانشگاهی مرتبط بوده وهم چهره های ورزشی قهرمانان رشته ها را تقریبا میشناسد و یا به کانالهای شناسائی توانمندیها ارتباط دارد .
اما این تجربیات ارزشمند و شناخت میزان " انتظارات " را از ایشان بالاتر می برد زیرا یک مدیر غیر بومی نهایتا اگر فردی در هیات ورزشی و یا سازمانهای مرتبط با جوانان گزینش مثبتی انجام ندهد این بهانه را دارد که نسبت به نیروهای استان شناخت وافی و کافی را نداشته است ٫لذا ضمن تبریک مجدد به آقای محسن حق شناس در مسئولیت خطیر و جدید و جامعه ورزشی و جوانان استان در قسمت دوم عرایضم به انتظارات خواهم پرداخت .انشاالله
روز ۱۱ اردیبهشت که به روز جهانی کارگر معروف است یاد و خاطره کلیه همکارانم در شرکتهای کفش اسپورت ٫شمع نور٬آبگینه ٬ آزادگان قزوین ٬ ایثارگران کاشان و شهرداری قزوین را گرامی میدارم و سالی راکه از سوی مقام عظمای ولایت سال "تولید ملی ٬حمایت از کار و سرمایه ایرانی" نامگذاری گردیده است برای همگان آرزوی توفیق و تحقق واقعی این شعار را دارم .
روز ۱۲ اردیبهشت که مصادف با شهادت معلم شهید استاد آیت الله شهید مطهری میباشد ضمن گرامیداشت روز معلم دست تک تک معلمین عزیزم را در دوران خاطره انگیز تحصیل را میبوسم واین روز را به همه معلمین و اساتید تبریک عرض نموده و یاد و خاطره معلم شهید قدرت الله چگینی و معلم قرآن استاد حاج رضا یزدان پناه و نماینده بااخلاص قزوین مرحوم سید عبدالله هجرتی و سایر معلمین شهید و مرحوم را گرامی میدارم و به روح پاکشان درود میفرستم .
البته در برخی از مناسبتها مانند دهه اول محرم و دهه آخر صفر که تراکم سخنرانیها وجود دارد بلا اشکال به نظر می رسد لیکن نیروهای داخلی باید محفل ومجلسی برای ابراز وجود و توانمندیها داشته باشند بهمین سبب این حرکت شایسته نماینده ولی فقیه در استان را اجر مینهیم و امیدواریم سایر مساجد و محافل و هیئات مذهبی از این اقدام الگو بگیرند . انشاالله
اما از پتانسیلهای فوق چه میزان بهره برداری گردید با توجه به میزان بلیط فروشیها در مراکز فرهنگی و تاریخی که میتواند مبنای واقعی تعداد بازدیدکنندگان تا حدی مورد توجه قرار گیرد در مقایسه با استانهای مشابه که حتی نیمی از جاذبه های گردشگری استان قزوین را دارا نیستند بسیار رقم ناچیزی را شامل میشود . وهرگاه از بسیاری از مسئولین علت را جویا میشوید ۲ علت پررنگتر از سایر دلایل مطرح میشود۱-نزدیکی به تهران ۲- کمبود مکانهای اقامتی از قبیل هتل و مهمانپذیر ومراکز تفریحی
در واقع اینها بهانه ای برای گریز از واقعیتهاست . زیرا دلیل اول دقیقا نقطه قوت محسوب میشود و بهانه دوم واقعیت ندارد همانگونه که همگان در سفرها شاهد و ناظر هستیم علاوه بر هتلها و میهمانپذیرها ومراکز آموزش و پرورش امکانات سایر سازمانها و دستگاههای دولتی و شرکتها و موسسات نیز در اختیار مسافرین قرار میگیرد . آیا در واقع در استان ما بجز امکانات آموزش و پروش و خانه های معلم آنهم غالبا در اختیار فرهنگیان قرار میگیرد سایر دستگاهها امکانات اقامتی خود اعم از میهمانسرا ٬ سوئیت وخوابگاههارا در اختیار حداقل همکاران خودشان در سراسر کشور قرار میدهند؟ و اصلا این امکانات را به مسئولین استانی و گردشگری اعلام نموده اند . بنده حقیر با توجه به برخی مسئولیتهای مختلفی که داشته ام کمابیش از این مراکز و امکانات مطلعم وبسیاری دیگر را شماهائیکه در هر مکانی که قرار دارید اطلاع دارید به زبان ساده تر ما برای جذب گردشگر امکانات کم نداریم .
این مقوله همت میخواهد و عزم ملی میطلبد وجدیت مسئولین را میفرمائید نه ؟امتحان کنید تعطیلات نوروزی که تمام شد ولی سفرهای تابستانی در پیش است . اول استانگردی را در برنامه های خودمان قرار دهیم و مرحله بعد دعوت از مسافرین سایر استانها را؟
باور بفرمائید بسیاری از مردم قزوین مراکز دیدنی قزوین و سایر شهرها از جمله تاکستان٬بوئین زهرا الموت٬آبگرم و آوج و....وبالعکس مردم این شهرها بارهاو بارها به مشهد و اصفهان و شیرازوکاشان و شمال سفر نموده اند ولی یکبار هم بناهای تاریخی و میراث فرهنگی قزوین را مشاهده نکرده اند . بسم الله از همین امروز شروع کنید .
پس از صرف صبحانه با خانواده برای گردش در شهر پرداختیم چیزیکه بیش از همه چیز جالب توجه بود وجود نمایندگیهای فروش مارکهای معتبر و گران قیمت در طرفین جاده اصلی قرار داشت وجالبتر اینکه بیشترین مشتریهای این فروشگاهها را تهرانیها تشکیل میدادند ( البته از ماشینهای پارک شده با شماره های تهران میشد تشخیص داد ).
در ۳ روز باقیمانده به همراه برخی از اقوام که به ما پیوستند از چشم اندازهای نور و پارک جنگلی بهره مند شدیم و پس از صرف نهار روز نهم از طریق استان گیلان ( تنکابن ٬رامسر٬رودسر٬لنگرود٬آستانه٬ لاهیجان٬رشت به سوی قزوین حرکت کردیم چیزیکه در نور و سایر شهرهای مازندران و گیلان مشهود بود بویژه در مسیر جاده ها قیمتهای بیش از حد کالاها و اجناس و حتی میوه و خوراکی نسبت به شهر قزوین بود . ضمن اینکه امسال شهرهای شمالی بخاطر طولانی بودن زمستان و سرما و بارندگی از سرسبزی همیشگی خبری نبود و بهیچ عنوان از دریا هم حتی برای لحظه ای نمیشد استفاده کرد .
با توجه به اطلاعاتی که از دوستان و فامیل دریافت کردم امسال قزوین بهتر از بسیاری از شهرهای تفریحی و سیاحتی بود که در قسمت پایانی به ویژگیهای آن خواهم پرداخت . انشاالله
امسال نیز این توفیق حاصل شد که از دوم تا پنجم فروردین را ازطریق ساوه وقم برای چندمین مرتبه به شهر کاشان سفر نمایم ودر کنار جاذبه های فراوان این شهر برای اولین بار از روستای کهن وتاریخی ابیانه ودر مسیر شهر نطنز تاسیسات هسته ای شهید احمدی روشن را از راه دور نظاره گر باشم و به عنوان یک ایرانی احساس غرور و امنیت نمایم .
معمولا در سفرها سعی میکنم ضمن بازدید از آثارفرهنگی وگردشگری و مناظرطبیعی مقایسه ای هم با شهر خودمان قزوین داشته باشم .چیزی که در کاشان شاهد بودم ارزانی و فراوانی درکنار خوشآمدگوئیهای مرسوم دستگاههای مختلف فعالیتهای فرهنگی ومذهبی و انتخاب شعارهای مناسب با زمان در رابطه با رعایت عفاف و حجاب و اخلاق از سوی مسافرین بود وانصافا هم این مسئله بصورت ملموس در شهر محسوس بود و شاید باور نکنید هنوز هم قیمت هر مسیر تاکسی ۱۲۵ تومان وقیمت بلیط اتوبوس ۵۰ تومان میباشد (البته حمل و نقل مسافر فقط توسط تاکسی واتوبوس صورت میپذیرد) در روستای تاریخی ابیانه که در نوع خود در کشور بینظیر است بجز خودروها و آب و برق و گاز همه چیز حتی پوشش ساکنینش رنگ و بوی روستائی و سنتی دارد وبخاطر هجوم گسترده مسافران نوروزی مغازه هایش هم از آب کره میگیرند وهمه محصولاتشان در این ایام بفروش میرسد ضمن اینکه کرایه دادن خانه ها حتی برای چند ساعت اطراق هم که شده برای مسافرین خاطره انگیز است وبرای اهالی آنجا بخاطر مبلغی که دریافت میکنند خاطره انگیزتر ؟انشاالله عکسهای ابیانه را منتشر خواهم کرد .
ادامه سفر به شهرهای مازندران وگیلان ومقایسه آنها با شهر زیبای من قزوین در فرصتی دیگر .
روز۲۵ اسفند سال۷۳ یکی از روزهای تلخ زندگیم محسوب میشود که سایه مادر از سرم رفت و از آن به بعد هرگاه به کلمه مهر ومحبت به گوشم میخورد خاطرات مادر در ذهنم خطور میکند وهرموقع پای به خیابان مولوی میگذارم به یادم می آید که مادر حتی تا ۱۰-۱۲ سالگی دستم را میگرفت که از خیابان ردم کند تا زیر ماشین نمانم ویا به یادم می آید یکساعت مانده به نماز جمعه به مسجدالنبی میرفت میگفتم ننه خیلی مانده میگفتند جا پر میشود یا هر موقع شبها نماز میخواندند وما دنبال چیزی میگشتیم با صدای بلند میگفتند الله اکبر یعنی اشتباه میکنید وبا کوچکترین ناراحتی برای فرزندانش مضطرب و ناراحت میشدندوآنقدر به پدرم علاقه داشتند که بعنوان مثال در اقوام و فامیل و همسایگان زبانزد بودند وبدون اجازه پدرم دست به کاری نمیزدند (البته در دوره پدرسالاری)
اینک در پایان سال یاد و خاطره همه مادران سر به تیره تراب نهاده را گرامی میدارم و صلوات و فاتحه تقدیمشان نموده و برای همه مادرها و مادر بزرگها آرزوی صحت و سلامتی وتندرستی از درگاه احدیت مسئلت مینمایم .
